مرد آینه دار
چشم هايمان را ماليديم، لب هايمان را گزيديم، نه خواب نبوديم، آنچه ديديم رؤيا نبود، رؤياي خوشي كه به تلنگر شعلهاي پرپر گريخته باشد. آينه بوديم، خود آينه بوديم انگار، در ميداني از آينه. هياهوي بادي نبود، غريو طوفاني نبود ... آينه بود و آينه، آينه هايي گاه محدب، گاه معقر، آينه هايي كه با تصويرهايي سراپا حقيقت، آينههايي با هزاران تصوير مجازي. آينههايي كه ميخنديد، گريه ميكردند، آينههايي كه غصه ميخوردند از قصههاي غمگين مردم، آينه هايي كه دلنگ دلنگ شاد مي شدند از ترانه هاي مردم. آينههايي كه دماغشان دراز مي شد وقتي دروغ مي گفتند و آينه هايي كه لپ هايشان گل ميانداخت وقتي عاشق مي شدند. آينه هايي كه گاه شاعر بودند، گاه پاسبان، گاهي ترانه ميخواندند، گاهي تازيانه ميخوردند ... هيچ ترانهاي اما ما را مدهوش نكرد، هيچ تازيانه اي ما را خاموش نكرد. "ما نوشتيم و گريستيم، ما خنده كنان به رقص برخاستيم، ما نعره زنان از سر جان گذشتيم، كس را پرواي ما نبود ... " خواب نبوديم، آنچه ديديم رؤيا نبود، رؤياي خوشي كه به تلنگر شعلهاي پرپر گريخته باشد. آينههاي سادهاي بوديم كه هيچ هديهاي را انتظار نميكشيديم، چشم به راه هيچ ارمغاني نبوديم، دلخوش بوديم به آن كه اگر غبار ميگرفتيم، كس بود كه به سرانگشت مهرباني غبارمان را بزدايد، اگر كدر مي شديم كسي بود كه با رطوبت ابرهاي پنبهاي صيقل مان دهد. اگر از اندوه موج برميداشتيم، كسي بود با صدايي كه موج نداشت اما لرزش ناپيدايي داشت كه آرام مان ميكرد. كسي بود كه به چشم هايمان خيره شود تا اشك هامان از رطوبت عمق نگاه او شرم كند و فرو نريزد. اگر بغض مي كرديم كسي بود كه زانو ميشكست، روبرويمان مينشست تا صداي شكست بغضهامان در شهر طنين نگيرد تا نشكنيم تا مردمان را نشكنيم، تا سمفوني شكست آسمان شهرمان را تسخير نكند ... با اين همه گاهي شكستيم اما، به سنگ هاي بي نشاني كه از مهر نشاني نداشتند، و هزار پاره شديم، هر پاره آينه اي ديگر. حالا هزاران هزار آينه اينجاست، آينه هاي كوچك و بزرگ، آينه هاي هندسي، آينه هاي بيشكل، آينههاي چاپلوس و آينه هاي منتقد، آينه هاي مجازي بازتابنده زيباترين حقيقت ها و آينههاي حقيقي كه از رازهاي فردا خبر مي دهند و آينه هاي شاعري كه از رنج هاي گذشته ميسرايند. حالا هزاران آينه اينجاست، حالا اينجا جشنواره آينه ها برپاست، بي هراس از سنگ، تازيانه، زنجير؛ در كوچهاي كه ديوارهايش آينه اي است و خانههايش آينه اي و پنجره هايش آينه اي و حتي ناودانهايش آينه اي و از آسمانش هم هميشه باران هاي آينه اي ميبارد! حالا كه كوچه آماده است با همه ديوارها، پنجره ها و آينه هايش. حتي آينه هايي كه هزار تكه شدند، حتي آينه هايي كه هرگز فرصت انتشار نيافتند. امروز كوچه آينه ها را آب و جارو كرده ايم، ديوارهاي آينه اي را شسته ايم، لب پنجره هاي آينه اي، هزار گلدان گذاشته ايم و هزاران شمع تا در تكرار آينه ها ابدي شوند ... نه به خاطر ساليان تكثير بي دريغ آينهها، نه به خاطر ساليان غبارروبي بيهراس آينه ها، نه به خاطر همدردي همنوايي، هم صدايي با آينه ها، ... به خاطر آن كه گواهي ميدهيم در اين سالها تو هيچ آينه اي را نشكستي، هيچ سنگي به هيچ اندازهاي نينداختي، با هيچ اخمي از هيچ آينه اي روي نگرداندي، تو فرصت آينه ها بودي براي تماشاي رازها در روزهايي كه فرصت ها از كف مي رفتند و دلهره ويراني، آينه ها را فرو مي شكست ... حالا بازتابش ديوارهاي اين كوچه آينه اي، ابديتي مي سازد از قله مغرور بلندي كه در همه اين سالها به ابرهاي سياهي و بادهاي بدي ميخنديد ... تو خنديدي مرد آينه دار، تو سالهاي سخت را خنديدي، تو طوفان را خنديدي، تو عذاب را، همچون مسيح عذاب را، رنج را، زندگي را خنديدي، آن دم كه تاج خاري بر سر داشتي و صليب رنج آينهها را بر دوش. كانون حقيقت كجاست در اين آينه هاي تو در تو، كه سالم ترين چشم ها را به اشتباه مياندازد؟ اين لبخند توست كه هزار برابر شده يا بغض تو، اين گام هاي توست كه آرام آرام نزديك ميشود يا گامهاي ما كه مثل يك قطار دور مي شود؟ ... چشم هايمان را بماليم، تا بدانيم خواب نيستيم، تا بدانيم آينه ها دروغ نمي گويند حتي اگر خسته باشند، تا بدانيم آينه ها دروغ نمي گويند حتي اگر هزار بار شكسته باشند، اين كيست كه ميآيد يا ميرود، بي هلهله، بي هياهو، خاموش، فروتن، با آن لبخند ازلي كه بيشتر شبيه يك بغض باستاني است، با گام هايي استوار كه از فرط خستگي رحم آورند، با شانههايي افراشته كه در موج پايان ناپذير آينه ها انگار فرو افتاده اند، با چشمهايي شعله ور كه در بازتابش آينهها از رطوبتي جاودانه خيس اند ... - راه بازكنيد، آينه دار است كه ... مي آيد يا ميرود؟!
نويسنده : فريدون عموزاده خليلي
نويسنده : فريدون عموزاده خليلي


0 Comments:
Post a Comment
<< Home