اوضاع زمان در آینه حافظ
تفعلی به حافظ زدیم و سئوال کردیم از اوضاع زمان - جواب آمد :
در نهانخانه عشرت صنمي خوش دارم کز سر زلف و رخش نعل در آتش دارم
عاشق و رندم و ميخواره به آواز بلند وين همه منصب از آن حور پريوش دارم
گر تو زين دست مرا بي سر و سامان داري من به آه سحرت زلف مشوش دارم
گر چنين چهره گشايد خط زنگاري دوست من رخ زرد به خونابه منقش دارم
گر به کاشانه رندان قدمي خواهي زد نقل شعر شکرين و مي بي_غش دارم
ناوک غمزه بيار و رسن زلف که من جنگ_ها با دل مجروح بلاکش دارم
حافظا چون غم و شادي جهان در گذر است
بهتر آن است که من خاطر خود خوش دارم
مرا عهديست با جانان که تا جان در بدن دارم هواداران کويش را چو جان خويشتن دارم
صفاي خلوت خاطر از آن شمع چگل جويم فروغ چشم و نور دل از آن ماه ختن دارم
به کام و آرزوي دل چو دارم خلوتي حاصل چه فکر از خبث بدگويان ميان انجمن دارم
مرا در خانه سروي هست کاندر سايه قدش فراغ از سرو بستاني و شمشاد چمن دارم
گرم صد لشکر از خوبان به قصد دل کمين سازند بحمد الله و المنه بتي لشکرشکن دارم
سزد کز خاتم لعلش زنم لاف سليماني چو اسم اعظمم باشد چه باک از اهرمن دارم
الا اي پير فرزانه مکن عيبم ز ميخانه که من در ترک پيمانه دلي پيمان شکن دارم
خدا را اي رقيب امشب زماني ديده بر هم نه که من با لعل خاموشش نهاني صد سخن دارم
چو در گلزار اقبالش خرامانم بحمدالله نه ميل لاله و نسرين نه برگ نسترن دارم
به رندي شهره شد حافظ ميان همدمان ليکن
چه غم دارم که در عالم قوام الدين حسن دارم
در نهانخانه عشرت صنمي خوش دارم کز سر زلف و رخش نعل در آتش دارم
عاشق و رندم و ميخواره به آواز بلند وين همه منصب از آن حور پريوش دارم
گر تو زين دست مرا بي سر و سامان داري من به آه سحرت زلف مشوش دارم
گر چنين چهره گشايد خط زنگاري دوست من رخ زرد به خونابه منقش دارم
گر به کاشانه رندان قدمي خواهي زد نقل شعر شکرين و مي بي_غش دارم
ناوک غمزه بيار و رسن زلف که من جنگ_ها با دل مجروح بلاکش دارم
حافظا چون غم و شادي جهان در گذر است
بهتر آن است که من خاطر خود خوش دارم
مرا عهديست با جانان که تا جان در بدن دارم هواداران کويش را چو جان خويشتن دارم
صفاي خلوت خاطر از آن شمع چگل جويم فروغ چشم و نور دل از آن ماه ختن دارم
به کام و آرزوي دل چو دارم خلوتي حاصل چه فکر از خبث بدگويان ميان انجمن دارم
مرا در خانه سروي هست کاندر سايه قدش فراغ از سرو بستاني و شمشاد چمن دارم
گرم صد لشکر از خوبان به قصد دل کمين سازند بحمد الله و المنه بتي لشکرشکن دارم
سزد کز خاتم لعلش زنم لاف سليماني چو اسم اعظمم باشد چه باک از اهرمن دارم
الا اي پير فرزانه مکن عيبم ز ميخانه که من در ترک پيمانه دلي پيمان شکن دارم
خدا را اي رقيب امشب زماني ديده بر هم نه که من با لعل خاموشش نهاني صد سخن دارم
چو در گلزار اقبالش خرامانم بحمدالله نه ميل لاله و نسرين نه برگ نسترن دارم
به رندي شهره شد حافظ ميان همدمان ليکن
چه غم دارم که در عالم قوام الدين حسن دارم


0 Comments:
Post a Comment
<< Home